من این متنو قبلا تو وبم گذاشته بودم
این متن واقعا دارای چند حقیقته
و روی حقیقی این دنیا رو به ما نشون میده بخونید ضرر نمیکنید
آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را می دیدمهمه آنها که نمی دانستمعشق من در دلشان ناپیداست
واعظ از من می گفت، حس کمیابی بوداز نجابت هایم، از همه خوبیهاو به خانم ها گفت:اندکی آهستهتا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاکچند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"
راستی این همه اقوام و رفیقمن خجل از همه شانمن که یک عمر گمان می کردم تنهایم و نمی دانستممن به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم
همه شان آمده اند، چه عزادار و غمینمن نشستم به کنار همه شانوچه حالی بودم،همه از خوبی من می گفتندحسرت رفتن ناهنگامم،خاطراتی از منکه پس از رفتن من ساخته انداز رفاقت هایم،از صمیمیت دوران حیاتروح من غلغلکش می آمدگرچه این مرگ مرا برد ولی،گوییا مرگ مرایاد این جمله رفیقان آوردیک نفر گفت:چه انسان شریفی بودمدیگری گفت فلک گلچین است،خواست شعری بخواندکه نیامد یادشحسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیقدو نفر هم گفتند این اواخر دیدند که هوای دل منجور دیگر بوده استاندکی عرفانی و کمی روحانیو بشارت دادم که سفر نزدیک استشانس آوردم من،مجلس ختم من استروح را خاصیت خنده نبود
یک نفر هم می گفت:"من و او وای چه صمیمی بودیمهفته قبل به او، راز دلم را گفتم"و عجیب است
برچسب:
نویسنده: روژان فلاح
تاريخ: يکشنبه
19 آذر
1396 ساعت: 21:42